پيام
+
پسر و دختر کوچکي با هم بازي ميکردند. پسر چند تا تيله داشت و دختر کوچولو هم چندتايي شيريني با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت: «من همه تيلههايم را به تو ميدهم و تو همه شيرينيهايت را به من بده.»
دختر کوچولو قبول کرد. پسر بزرگترين و قشنگترين تيلهاش را مخفيانه برداشت و بقيه را به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همان جوري که قول داده بود تمام شيرينيهايش را به پسرک داد.همان شب...
محکوم عشق
92/9/17
√ The End W
دختر کوچولو با آرامش تمام خوابيد و خوابش برد. ولي پسر کوچولو نميتوانست بخوابد چون به اين فکر ميکرد که همانطوري که خودش بهترين تيلهاش را پنهان کرده بود شايد دختر کوچولو هم مثل او يک خرده از شيرينيهايش را پنهان کرده و همه شيرينيها را به او نداده باشد.
عذاب وجدان هميشه براي كسي است كه صادق نيست. آرامش براي كسي است كه صادق است.